برمودای جهل

اشک بیرون می‌کند

دیدن این زخم

کشتی‌ای در گرداب

دور برمودای جهل گردان

دور می‌خورَد یک سر

باژگونه می‌شود از پای

چیغ و داد آدم‌ها

*  

مردم!…مردم!

کس نمی‌کند کمک

کس نمی‌شود مُنجی

کس نمی‌شود پیدا

خود همان مردمید 

خود چرا جنون دارید

میل کشت و خون دارید

چیغ و داد بیهوده است

چیغ نزن 

داد نزن 

اشک نریز

آه نکش 

وقتی فکرت آلودست. 

*

شبی تاریک

کشتی‌ای سوراخ

دور از خاک

دور از نور 

یله در دستان مرگ

راهی مقصود دور

*

آه

دور نمی‌خواهد رفت

مرگ همین‌جاست 

در کنار نیزه‌ی یک همسفر

میخکوب بر تخته‌ای نازک

مرگ در دست برادر 

انتظار من و ما

پیچ در آهن 

بسته در همیان

مست از ایمان

تا ز دختان بهشتی بکشد تنبان

و خون ما 

شراب و شیر این میدان

اشک بیرون می‌کشد 

دست‌های بسته 

با زبان‌نافهم موجودات

در یک کشتی بار

جایی جز 

آغوش سرد یک تلاطم نیست

آخر کار.

پ. ن: در سال ۲۰۱۷ به قلم در آمده

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Scroll to Top