محمد رها
من امشب عشق منبر در دلم نشسته است. این شبِ بزرگ را میخواهم به مسجد بروم و باری دیگر از نوحه و روضه و سینهزنی و زنجیرزنی ببینم و بشنوم. از درِ حیاط قدم به بیرون میگذارم. مطمئن میشوم که قُلفکِ در، درست سر جایش رفته. اولین چیزی که در هوای تاریک کوچه به چشمم میزند، سه نفری است که داخل کانتینِ سمیع از پشت پردهی جالی مور مور میشوند. کمی تعجب میکنم، اما بیدرنگ از این تعجب خود متعجب میشوم: بار اولم که نیست. در مورد سنیها هم که آنقدر بی اطلاع نیستم. سنیها مثل ما شیعیان، کار کردن در شب و روزهای عاشورا را بد و حرام نمیپندارند. از میان تاریکی منتشَر، صداهای خفیفی پردههای گوشم را میلرزانند. میبینم که جمعی از بچهها جمعاند و پچ پچ میکنند. توجهی نمیکنم و به قدم زدن خود ادامه میدهم. بالای پلچک که میرسم، بوی تعفنی در بینیام میپیچد. بوی آشناییست. نگاهی از سر تکرار از بالای نرده به بستر جوی میاندازم. لابد آبِ کسیفی جاری در جوی است با هزار شیای گندیده که در تاریکی شب قابل دید نیستند، فقط بویشان اذیت مان میکند، البته اگر مشکل بویایی نداشته باشیم. راهم را ادامه میدهم. صداهای زیاد از دوردستها بلند است: «میان همه دل ها / امان از دل زینب * چرا مادر علی اصغر گلوی خون فشان داری و …» نواهای زیادی با لحنهای متفاوت از شش طرف در فضای نیمهروشن کابل تقاطع میکنند. کمی پیشتر که میروم از سوی یکی از سقاخانهچی ها به شیر گرم تعارف میشوم. در میان دهها نفری که پیش سقاخانه سیاه پوش جمعاند، من نیز پیالهای در دست میگیرم، از جمع آنها فاصله گرفته و نوشیده نوشیده به راهم ادامه میدهم. نگاهم را تا انتهای جادهی نیمه روشن پیش رویم پرتاب میکنم: عبور و مرور آهسته و عزادار مردان و زنان میانسال و جوانان قد و نیم قد و کودکان را میبینم که همه سیه پوش شدهاند با شالگردنهای سبز و بعضاً با نوارهای سبز و سرخ و سیاهی که بر پیشانیشان بسته با نوشتههای چون؛ یا حسین، یا ابولفضل، یا علی اصغر، یا علی اکبر، یا زینب، یا قاسم و یا رقیه. موتورها، موترها و بایسکلهایی که بروشرها و پرچمهایی با شعار یا حسین، یا ابوالفضل، علی اصغر، علی اکبر، زینب، قاسم و رقیه نوشته شدهاند، در این وسایط نصب و سنگین و عزادار از دو طرفم رژه میروند. بر سردرِ خانهها و دکانها پارچههای تازه و رنگباخته به رنگ سیاه آویخته شده و بر بعضشان نوشته شده است: یا حسین مظلوم. و دکههای پیچیده با رنگ سیاهِ مسما به سقاخانه که به دو طرف سرک در هر چند قدمی ایجاد شده و خادمان آنها با احترام و طمئنینه رهگذران و عابران را به چای و شیر تعارف میکنند، نه تعارف که به دستشان میگذارند، نگاهی از سر تواضع به گیرندهها میاندازند، حرفی نمیزنند و آرام و وظیفهشناس به خدمت رهگذر بعدی میشتابند. چشم از زمین نکنده نگاهم به پرچمهای بزرگ و بلند برافراشته بر بام خانهها تماس میکند که در فضای نیمه روشن شب یازدهم ماه، عزادار و سرشیب به اهتزازند. احتمالاً پنج دقیقه ای راه آمدهام. به پلچک دومی رسیدهام که راه به کوچهای پیوسته به سرک عمومی میبرد. این کوچه را باید آخر کنم تا به سرک عمومی برسم. از صدای ناگهانی بلند و کوبندهای یکه میخورم. ترسان و سراسیمه درجا میخکوب میشوم. صدای ماشهی تفنگ بیشتر هوشگمکم میکند. آدمی با موهای شانه زده بلندی که تا پشت شانههایش افتیده است، و کُت کِریمیرنگ امریکایی جلوم را سد میزند:
– خبر نداری که تلاشی است؟
– به به نه بفرما، چرا
– دور…….. دورررر! برو از پس بیا! تلاشیش کو، ببین چه داره…
به پشت به اندازه دو قدم عقب میآیم. فرصت پیدا میکنم تا اطرافم را درک کنم: این جا کمربند است. یادم رفته بود که در آغاز و انجام هر کوچهای کمربند امنیتی خاصه عزاداران حسینی در دهه محرم، گذاشته شده و آدمها را بدون کدام تبعیض با دستشان به جدیت تمام تلاشی میکنند.
***
اکنون باید به آن طرف سرک عبور کنم و بر موتری نشسته، به مسجد الزهرا بروم. ناگهان نگاهم به دو سوی سرک جاری میشود: هر دو سوی سرک تا چشم کار میکند، نور میدرخشد. کنار سرک و روی جدول وسط سرک، پای درختان کاج، به شکل باریک و پهن به اشکال مختلف شمع روشن شده است. حس کنجکاوی توام با حیرتم برانگیخته میشود. قدم زنان خود را به ازدحام عزادارانی که تجمع کردهاند، نزدیک میکنم. دیگر نباید از کمربندهای شخصیای که در هر چندقدمی گذاشته شدهاند، بی پروا عبور کنم. این بار مجبورم به تلاشیهای مکرر و پشت سر هم بچههای مسلح تن بدهم. از بس که شمعها زیادند، و هر حلقهای، مراسمِ شمع گذاری خودش را دارد، نمیدانم به سراغ کدام یکی بروم. دلم میشود که در آنان حل شوم. در میان شمع گذاران عزادار نفوذ کنم. حلقه ای کوچکتری که روی زینههای دکانِ بسته برگزار شده، غریبانهتر از همه سر به گریبان عزا فرو بردهاند. آرام و ناآشنا از جمعیت کناره میگیرم. به آن حلقهی حزن انگیز و غم آلود نزدیک میشوم. شمعهای تمام و نیمه تمامی را میبینم که به دنبال آنها شمعهای تازه ای گذاشته میشوند. به تک تک شمعها خیره میشوم، به حدی که این کارم از طرف حضار عزادار غیرعادی آمد و دست یکیشان بازویم را لمس کرد: «نکن، سوخت رویت!» خودم نیز این سوختن را حس کردم. صورتم را از روی شعلهها برداشتم و از فاصله نگاهی به کل شمعهای سوزان و غریب انداختم. قطرههای اشکی گونههایم را گرم کرد. کلمهای معناداری از ترکیبشان در نگاه خیسِ من درست شد: «یا حسین مظلوم!»
کلمهای تکراری اما به طرز دیگر! بر فراز بلندترین پله بالا میروم. شوق دیدن این صحنهی هیجان انگیز لحظه به لحظه در من زنده تر میشود. نگاهی آزاد و رها تا انتهای سرک، میاندازم. تا چشم کار میکند، شعله است و صدا است و شلوغ. صدای دلنوازی نوحه ای که از آن سوی سرک از سقاخانه بزرگ پخش میشود، در شکوه و شاعرانگی و اندوه فضا بیشتر میافزاید. تاریکی دامنهی آسمان اما تیرهتر شده است. غم مصیبتِ بزرگی بر جاده مزاری که چون نواری در وسط دشت برچی فرش است، و کوچه کوچهی کابل مسلط شده است. سایهی سنگین وحشت رقیق شام یازدهم کربلا را در این جا به وضوح میتوان حس کرد. به این نقطه نباید اکتفا کرد، صحنه بسیار دیدنی شده است. برای پیاده روی هرچند دور است، ولی میروم. از تانک تیل اونچی تا قلای ناظر را پیاده طی کنم. حس خوبی دارم. احساس میکنم با این قدم زدن و تماشای شمع گذاریها و شنیدن نوحهها و محشور بودن با عزادارن چیزی از بار گناهم کم میشود. با این پیاده روی تزکیه میشوم. قدم زدن در این بین الحرمین خودش، تمرین تلطیف روح است. سبک میشوم. سبک از گناه سنگینِ زندگی! اصلاً خودم هم تعجب میکنم که در پیاده روی آن شب، چگونه بین الحرمین به ذهنم آمده بود، بین الحرمینی که تا پیشتر، هر بار دیدن آن، موسا و گوسفندانش را در ذهنم تداعی میکرد. همچنان که این چیزها را حس میکنم و گاه با خود واگویی میکنم، آهسته و آهسته قدم میزنم، به نمایش شام غریبان خیره میشوم و به فکر فرو میروم. و باز هم به پیرامونم میبینم. به صداهایی که به شکل واضح و ناواضح در فضای ملکوتیِ برچی میپیچد. به همهمهی خاموشی که زیر بال فرشتههای گشوده بر فراز شهر جریان دارد. از قدمهای محتاطانه، حرفهای شمرده و برخورد مهربانانهی عابران تا کاسترها، تونسها و ملی بسهای که هر کدام با آزین عاشورایی به شکل «کشتی نجات حسین» در آمده است. از زمین و آسمان، از سنگ و سیمان، از خاک و آب این شهر نوای «حسین» شنیده میشود. غرب کابل یک تکه کربلا شده و باری دیگر خونِ سرخ عاشورا بر جبین سرنوشتِ این مردم نشسته است. واقعهی شگفتی در عالم رخ داده است. این را میتوان از نگاههای همپذیر، رفتار متواضع و قیافههای عزادار این مردم پی برد.
***
در میان جمعیت متراکم نشستهام. به پوسترها و بروشرهای مذهبی و نوشتههای عربیای نظر میاندازم که دور تا دور مسجد، پشت رواقهای درونی را در بر گرفته اند. و ستونهای خوشتراشی که این رواقهای گنبدی شکل را بر سر نگه داشته اند. و به سقف منقشی که چراغهای به اشکال مختلف از آن آویزان گشته و به جمعیت انبوهی که به مسجد، شور و گرمای خاصی بخشیده است. پارچههای سیاه با اشعار حماسی و گفتههای مربوط به حسین و کربلا و یاران حسین که به خطوط خوشرنگ و خوانا مسجد را مزین کرده و از هر طرف خود را به چشم میزنند. مسجدی با وسعت زیاد و چوبی که پنجهی دست شکلی از جنس آهن در سر و پارچههایی به رنگهای مختلف بر آن پیچیده و آویزان است، در وسط مجلس عمود ایستاده که مردم هر زمان، «یا باب الحوایج» گویان زیارتش میکنند و پارچههای آن را برای تبرّک پس از هر داخل و خارج شدنی به سر و صورت میمالند. در میان این همه، آدمی با لباس مرتب، عبای سیاه نازک بر شانه و عمامهای سفید درخشان بر سر در آن بالا بر پلهی چهارم منبر قرار گرفته و بر همه مسجد و آن چه در مسجد هست اشراف دارد.
او کلمات را یکی یکی و شمرده با اشاره دستان خود، سرجای شان مینشاند و جملات را پشت سر هم با ترکیب موزون و فصیح به سوی حضار عزادار حواله میکند. با تحکم و ایمان حرف میزند:
«… آری، حسین بن علی امروز با هفتاد و دو تن از یاران باوفای خود، در سرزمین نینوا به دست شقیترین آدمها مظلومانه به شهادت رسید. مظلومانه تر از شهدای مظلوم دهمزنگ و مظلومانه تر از شهدای میرزا اولنگ!»
از میان خروار خروار تبلیغ و ارشاد او، این جملهها چون خوشههای درشت ذهن و روانم را داسو می زنند. مسجد از جا کنده میشود و با تمام سنیگینی خود بر سر من فرود میآید. دنیا گِرد سرم دور میخورد. همه چیز مغشوش و مخدوش به چشم میآیند. زخمهای تنم تازه میشود. عرق سردی بر تن خود حس میکنم: عرق شرم و خجالت که بوی حقارت و خواری میدهد. ناگهان خود را در یک حقارت بیکرانه درک میکنم. چه حقارتی از این وسیع تر که عُرضه دفاع از پارههای تن خود را ندارم، اما «لبیکِ» کسی را لقلقهی زبان خود ساختهام که نه باهم اشتراک زمانی داریم، نه اشتراک جغرافیایی و نه فکری. اعضای بدنم را هر روزه میبرّند، فقط آه و داد میکشم و نگاه میکنم، آن وقت آمدهام داعیه خونخواهی از کسی را دارم که یک و نیم هزار سال پیش به دست قوم و خویش خود، به دلایلی کشته شد.
«ما باید بدانیم و بیدار باشیم که قیام حسین برای احیای دین جدش رسول خدا بود. او علیه تبعیض جنگید و به خاطر عدالت جان سپرد!»
شیخ از بیداری می گوید! چه درست و دقیق! مگر این همه حقارتها از آن نیست که ما در خوابیم؟! و از خود نمیپرسیم. درست است، حسین برای دین جد خود رسول خدا جنگید، نه به خاطر حق و حقوق من. اگر حسین علیه تبعیض جنگید، چرا عزاداری او مظهر بزرگترین تبعیض است؟ اگر به خاطر عدالت جان سپرد، چه شده است که امروز عدالت برای او جان میسپارد؟
اگر خون انسان حرمت دارد، مگر در افغانستان به اندازه هفتاد و دو نفر دشت کربلا به قتل نرسیده است؟ مگر اینها برای عدالت و محو تبعیض و مهم تر از همه برای زندگی –این مسلمترین حق آدمی- نجنگیدهاند؟ پس چرا یا به طور کامل در مغاک فراموشی مدفوناند، یا پس از سالی یا سالها اگر یادی نیز از آنها صورت میگیرد، وسعت این یاد و بود، از حلقهای کوچک چند نفره از گوشهی تنگ و تنهای کابل بیرونتر نمیرود، در حالیکه مراسم یادو بود از حسین، هرسال با کر و فر بیشتر تجلیل شده و با تمام شکوه خود، مرز کشورها و بلکه قارهها را در مینوردد؟ واقعاً چرا اینطور است؟ آیا به خاطر اینکه به دست شمر و به همکاری یزید به قتل رسیدند، یا به خاطر اینکه نواسه پیامبر، نورچشم علی و فرزند دلبند فاطمه بودهاند؟ تصور کنید که حسین نامی با هفتاد و دو نفر از یاران خود در کربلا به قتل میرسیدند، ولی فرزند پیامبر نمی بود، باز هم در مراسم او این گونه خیابان را از شمع میگداختند و بر زمین و زمان طبل عزا میکوبیدند؟ قطعاً جواب منفی است؛ چرا که تا دو ماه پیش، در درهای از افغانستان بالای چند روستا حمله شد و در این حمله، مردمان گروه گروه در بستر درهها غلتانده شدند، کودکان کشته شدند، پیر و جوان به رگبار بسته شدند، اما اکنون، به راحتی فراموش گشته و کس یادی از این فاجعه و فاجعههای مکرری که رخ میدهند، نمیکند. این، یک از هزار است. حالا باید پرسید که چرا باید فاجعههای فراوان چشم پوشیده شود، به این دلیل که از خون محمد و فرزند فاطمه نیست و کشتار کربلا این چنین پرشور تجلیل شود، به این دلیل که مقتولین از خون محمد و فرزند فاطمه بودهاند؟ این خون و این تبار چه دارند که از دیگران ندارند؟ تجلیلِ دگرگونه از عاشورا مگر خودش ترویجِ تبعیض و نمود عریان بیعدالتی نیست؟ و ….
نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت می شود که در این خلسه ی جنون آمیز خود غرق بوده ام. به یاد می آورم که تخیلات جالبی بر سرم زده بود: پرسش از عزاداری محرم و فرزند دل-بند زهرا! اصلا نمی دانم این خیالات را بر زبان نیز آورده ام یا نه. دیگران نیز این تفکرات -که در حکم شطحیات است- را از من متوجه شده اند یا نه. به اطرافم کنجکاو می شوم. نگاه ها غیرعادی و تهدیدآمیز به نظر نمی رسند. پیش روی خود حلقه ی بزرگ عزاداران را می بینم که مرتب دست ها را یکی یکی به طور همزمان بالا می برند، پایین کش می دهند و روی سینه می کوبند. صدای شکوهمند و حماسی ای از برخورد دست ها با سینه ها فضای مسجد را می لرزاند. همین که مطمین می شوم بر خود مسلطم، بی وقفه از جایم برمی خیزم و خود را از درون جمعیت انبوه عزادار، کشان کشان کنار زده و سر به بیرون می گذارم. صدای سینه زنی تا چند قدمی بیرونِ مسجد همچنان گوش هایم را اذیت می کند. نواهای نوحه اما بدین زودی ناپدید شدنی نیست. از میان شمع هایی که در کناره های سرک برای سوختن تارهای نازکِ خرد مشتعل شده اند، تیز تیز رد می شوم. تونسی نوحه خوانان، از راه می رسد. دلم می شود نه شمع ها را ببینم و نه صداها را بشنوم، ولی این جا ممکن نیست. وقت آن است که از محرابِ بردگی و مسجدِ فراموشی و خیابانِ گمگشتگی به خانهام برگردم و به سراجِ رنج و مرگ و آوارگی خودم سکنا گزینم.
در حالی که عرق از جبین وجدانم جاری است، بی آنکه خود بدانم، توجهم از واقعهی نیم روزه کربلا و کشتار هفتاد و دو نفریِ هزار و سه صد سال قبل، به فاجعههای چندین سالهی تپه های ارزگان و دره های هزارستان و کشتار میلیونیِ اجدادم در یک سده پیش برمی گردد. به اسرای مغلولِ زنجیرپایِ دستبند به دست با رنگ و رخهای پریده و مفلوک و خاکسترزده و دست و پاهای زخمی و خونچکان با لباس های دریده یا عریان؛ زنان پیر و مردان پیر، زنان شیردهِ طفل به بغل و کودک به دامن. زنان حامله، زنانی در شُرفِ وضع حمل، دختران بی پناهِ معصومِ باکره و عصمت دریده، مردان پیرِ از پای افتاده، کودکان جیغ زنان و فریادکنان و اشک ریزان، شیوع امراض گوناگون، غول و زنجیرهای سنگین و درشت بر پاها و گردن و دست ها، راه های پر سنگلاخ و دشت های داغ و ریگزار، حرارت داغِ آفتاب یا سرمای سوزندهی برف و بارش، لشکرگاه های بی نان و غذا و بی جای. تازیانه های سنگین و شلاق های کشندهی لشکریان عبدالقدوس خان و کودکانی که فقط می توانند جیغ بکشند و در جا جان بدهند. مردان پیر و زنان علیلی که نمی توانند پا به پای قافله راه بروند و باید طعمهی سگهای فرهادخان شوند.
شب های بدون خواب، بی غذا و بی آب، دل های مضطرب و نگران از منسوبان گم شده. فرزندی که دلدقی پدر کشته شده اش است و پدری که داغدار مرگ فرزند خود. خاطرهی خون و داغون، خاطرهی آتش و بارت و هجوم. سنگینی خواطر گذشته و وحشتِ آیندهی وخیم. جگرهای پاره، قلب های اندوهگین و عزادار، غرورهای شکسته و معصومیت های بربادرفته و مخدوش! جسم های خسته، شکم های گرسنه، حلقوم های خشک و تشنه، دل های غمین، روحیه های زخمی، دست های بسته، پاهای زولانه زده و برهنه و راه های کوه و کوتل و خار و خاک! کودکان وحشت زده و ازپای مانده پیشِ نگاه های کشنده و زننده نگهبان ها و طعن و فریادهای بلند و تلخ و زهرآگین عساکر امیر آهنین!
فوران خشم و غیض و هیچ کاری نتوانستن و با گرد راه قورت دادن. انتظار شب های پر از تجاوز و بربادیِ عفت و آلودگی دامن. یاد مال و املاکی از دست رفته، مواشیای به غارت رفته، خانه های ویران شده و قلاع آتش زده!
دهکده های پر از شعله های بلند آتش و دودهای سیاه به آسمان برخاسته، ویرانه های متروک، زراعت های چرانده شده و علوفه های خاکستر شده. دره های پر از چیغ و فریادِ کودکان و زنان و دختران هوش پرک و هراسان که به هر سوی در گریز و فرارند. طنین ناله ها و التماس هایی که در صداهای رعب انگیز گلوله و شلاق در میان دود و آتش و بوی خون گم می شوند و باز بلند می شوند و باز …
تپه ها و کوهستاناتی که صف های طولانی اسرا بر آن ها تشکیل شده است و در هر منزل و در هر قدم کودکی، زنی، مردی، دختری زنجیر در پای، طرفِ راست یا چپِ صف، بر زمین غلت می خورد و جان می دهد.
دهکده های پر از قطعه های استخوان هزاره و پاره های گوشت هزاره و خون های خشکیده انسان هزاره و اعضای بریده و اجساد تکه پارهی هزاره!
و از هر سو و از هر مسیر و از هر محال، این اسیران فلک زده، این بُغات اشرار و این به خشم خدا گرفتارآمدگان و این خدافراموش شده گان آورده می شوند تا به کابل برده شوند و از آنجا پس از مدتی، پس از غربال، پس از اینکه شاه و خدم و شهر، عطش شهوت و غیض شان فرو نشستند، به اطراف یا ممالک خارجه گم و دور شوند و … آه که صد واقعهی کربلا به یک هزارم آنچه بر سرِ هزاره آمده است، نمی رسند!
پ. ن: این نوشته بار اول در سال 1396 در هفته نامه جاده ابریشم نشر شده و اکنون با تغییراتی اندک باز نشر می شود.